دلتنگی

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است

دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنج های عالم را در رگ هایم جاری کرد

دردهایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد

دوری از تــو و حـسرتی عمــیق به قـلبــم آویــخـت و پوسـت تـن کـودک عشـقم را بـا تاولـهای درد ناک

داغ ستم پوشاند

دلتنگی برای کـسی که فرصـت انــدکی بـرای خـواسـتنش بــرای داشـتنـش داشــتم

دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خــویـــش از کـــسی 

کـــــه دوســـــتــــش دارم کــــنـــــده شـــــوم

در آن سوی مرزها دوست داشتن گناه است

حق من نیست

به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند

/ 0 نظر / 2 بازدید